|
|
|
یادگاری های گاه گاه من |
|
نماز روزه های همه قبول باشه دیشب یه مهمونی مفصل داشتیم.برا افطاری همه جمع بودن و خلاصه امشب هم دعوتیم. امروز یه ماه میگذره از اولین دیدار باهاش چه روزی بود اون روز اون شب که با هم بودیم... بهش گفتم اگه دلت برام تنگ شد توی آسمونو نگا کن ماه توی آسمون کامل بود.اون یه ماه پیش چقد خوب بود.می دونم حالا بعد از ۱۴ روز اصن دلش تنگ نشده. حتی یاد منم نیفتاده. هرچند منم این روزا کم کم فراموشش کردم. اما حالا که دقیقا یه ماه پیش همچین روزی پیش هم بودیم ناخود آگاه یادش افتادم. اون موقه که با هم بودیم یه قلبی داشت که برام می تپید. اگه بگم اون موقه هم زیاد براش مهم نبودم حداقل ادای دوست داشتنو که خیلی خوب در می آورد حالا دیگه بیخیل. برام مرده. حتی اگه تا حالا بهش فک می کردم دیگه تموم شد. توی این مدت هر وقت یاد اون روز افتادم که چه جوری با قلب سنگش با من حرف زد و همه چی رو تموم کرد.... ادامه نمیدم پشت سر مرده حرف نزنم بهتره. از دلم پرواز کرد و رفت. روحت شاد آره منو از یادت ببر ای رفته از یاد خکستر داغ عشقمونم رفته به باد گلی بودم پرپر کردی دادی به باد می بوسمت عزیزم میگم روحت شاد همیشه نفرین من به راهه به دل سیاه و اون نگاهته تا ابد فقط می گم خدا خدا کی میشه از دل تو دلم جدا می دونم همش دروغ بود عشق تو می دونم چقد شلوغه دل تو بترس از روزی که با من چشم تو چشم بشی من به فکر تو بودم تو بودی تو فکر کی خیلی ساده از من گذشتی من ساده تر می گذرم مثل قبل از نبودنت ساده نمی شکنم
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 16:47 توسط پرنسس
|
چن روزی می شه میرم کلاس آموزش رانندگی. یعنی از شنبه . ۱۶ شهریور دارم میرم کلاس. امروز امتحان آیین نامه دادم. قبول شدم بی نمک! یه بارم استاد داش خاطره تعریف می کرد گفت که بابام تصادف کرده بود می خواستن به من خبر بدن زنگیدن همون اول گفتن: بابات مرد !!! اینو که استاد گفت کلاس از خنده منفجر شد(آخه خیلی با مزه تعریف می کنه) بعد تو فاز خنده و اینا بودیم یهویی پسره گفت: خدا بیامرزتش استاد! امروزم استاد خیلییییییییییی جدی شده بود.کلاس ساکت بود یهویی صدای اس ام اس یکی از بچه ها اومد وای خدا استادو که نگو مرده بود از خنده! بعدش گذشت و من یه سوال در بارهء آیین نامه پرسیدم که قبلا استاد شکلشو کشیده بود. یهو اون پسره با دوستش گفتن : ای بابا باید زود تر می پرسیدی استاد شکلشو پاک کرد! استادم یه خنده ای کرد و دوباره شکلو کشید نیم ساعت داش معذرت خواهی می کرد خلاصه که سپیده قبول نشد.منم رفتم شهری ثبت نام کنم .اما اون استادی که من می خواستم تا ۳ مهر ماه وقتش فوووووووووول بود شنبه بود ۱۶ شهریور ماه که دوستم (ف) که مسبب آشنایی من و (ه) بود بهم زنگید. بعد از یه سری حرف از دانشگاه و خودمون و ... حرفیدیم و بعدش گفت (ه) بهش زنگیده. یه جورایی حرفاش بودار بود! گفت: دوس پسرم شمارهء رفیقشو توی گوشیم دیده و ناراحت شده بعدش زنگیده به خود (ه) اونم گفته نه! هرکی بهت گفته می خواسته رفاقت مارو به هم بزنه!!!
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 23:20 توسط پرنسس
|
اتل متل جدايي ... عروسکم کجايي ؟ / / گاو حسن پريشون ... يه دل داره پر از خون / / عشقم که رفت هندستون ... خونه ام شده قبرستون / / يه عشق ديگه بردار ... يه دنيا غصه بردار / / اسمشو بذار بچگي ... تا آخر زندگي / / هاچين و واچين تموم شد ... عمر منم حروم شد
بیهوده مکن عمر گران صرف رفیقان ، عمر صرف کسی کن که دلش جان تو باشد ، امروز کسی محرم اسرار کسی نیست ، ما تجربه کردیم کسی یار کسی نیست .
در بهار زندگی احساس پیری می کنم
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 17:11 توسط پرنسس
|
دیروز یه روز معمولی بود برام. اتفاق خاصی برام نیفتاد. تقریبا تا شب خبری ازش نبود. ساعت حدودای ۱۱ بهم اس ام اس زد.گفت عزیزم چی کار می کنی؟ گفتم سر کامپیوترم دارم برنامه نصب می کنم. ــ من راه افتادم سمت شیراز (برای کارای دانشگاهش) گفت عکس اون پسر زشته رو نگا نکنی .همونی که خیلی دوست داره..همونی که خیلی اذیتش می کنیا همونو می گم ــاتفاقا با اون کاری ندارم. دارم عکس اون پسره رو نیگا می کنم که خیلی اذیتم می کنه. ــ ا؟ پس رفیق جدید پیدا کردی؟ از این حرفاش که مث حرفای قبلناش بود تعجب کردم. منم گفتم: خیلی خوبه .از تو یه قدم از من ۱۰ قدم... خلاصه که آخرای شب بود براش اس ام اس زدم: رفتی و خاطره های تو نشسته تو خیالم یاد من نبودی اما من به یاد تو شکستم هم ترانه یاد من باش،بی بهانه یاد من باش اگه دوری؛ اگه نیستی نفس فریاد من باش انتظار داشتم حد اقل یه جوابی ببینم ؛ هر جوابی غیر از اینکه گفت: ایول بابا! رفتی تو نخ سیاوش قمیشی!!! واقعا که! انقد از دستش ناراحت بودم که دوس داشتم .... گفتم: مسخره! بیا به این آقا حرف دلتو بگو همیشه به من می گه تو خیلی لجبازی تو خیلی مغروری تو خیلی... اما من بهش گفتم شاید باشم تا حدی ؛ اما غرورمو به خاطر تو کنار گذاشتم. امروز که دارم اینو می نویسم اولین روز ماه رمضونه دیشب که واسه سحر بیدار شدم؛ سرم داش گیج می رفت. شدیدا حالم بد شده بود. احساس کردم داره از گوشام طوفان یخ می زنه بیرون. صورتم یخ شده بود و عرق سرد تمام تنمو گرفته بود. سرمو که بلند می کردم چشام سیاهی مرفت. خلاصه مامان وبابا کمکم کردن و کلی چیزای مختلف به خوردم دادن و کلی حرکات موزون ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ساعت حدودای ۷ عصر با خودم فکر کردم بهتره تکلیف خودمو مشخص کنم. گفتم اگه (ه) واقعا این تغییر رفتاراش و کم محلیاش به خاطر اینه که اون شب ازم ناراحت شده .یعنی اگه واقعا بهونش اونه خوب از معذرت خواهی کنم و ازش بخوام جبران کنم و دوباره خوب و قشنگ مث قبل با هم شروع کنیم.(هرچند قبل از اینکه اون شب بیاد پشت خطم رفتارش عوض شده بود) اگه هم که قضیه چیز دیگه ایه و دیگه حاظر نیس این کاراش و رفتارش و کنار بذاره خوب حساب کارام دستم میاد. حداقل می فهمم اینا یه بهونس. شاید زیر سرش بلند شده... شاید دیگه نمی خواد با هم باشیم.. شاید ... بهش زنگ زدم. داشت می رفت ترمینال با دوستاش بود. بعد از یه سری حرف بهش گفتم چرا نمی خوای رفتارتو عوض کنی؟ ــکدوم رفتارم؟ من اصلا تغییر نکردم ــ قبول داری که از زمانی بی محلی می کردی؟ ــمن تا قبل از اینکه بیام پشت خطت رفتارم عوض نشده بود.قبلش کاری نکرده بودم ــپس من چرا بهت گفتم؟ حتما تغییر دیده بودم که اون موقه گفتم. من که الکی ناراحت نمی شم ـــاوووووه خودش یه کاری می کنه ناراحتم میشه! ــفک کردی ناراحتی فقط حق خودته؟ ــمن تا قبل از اون اصلا تغییر نکرده بودم ( دروغ میگی مث ....) مثلا چی؟ ـــ تو حرف زدن با من خیلی بران مهم بود.تا جایی که اگه یه بار می زنگیدی و نمی شد من باهات صحبت کنم پکر می شدی. اما اواخر من و تو در طول هفته نمی حرفیدیم و ۵ شنبه هام تو هر دفه به یه دلیلی صحبت نکردی. جواب اس ام اسامو نمیدادی چن تاشو .تا قبل از اون برات خیلی مهم بود که تک تکشون برات مهم بود. ـــ خووووب...پس حتما قبلش یه کاری کردی که من ناراحت شدم و بی محلی کردم( داش دنبال بهونه می گشت) ـــخوب بگو چی تا منم بدونم؟ ــیادم نیس!!! ــاصلا فرض اینکه من ناراحتت کردم.خوب می خوام جبران کنم. ــچه جوری؟ ــخوب جبران کردنش به مرور زمان معلوم می شه. اینجوری نیس که من بگم خوب یه روز نیا پشت خطم حالا جبران شد . تا اون موقه که برات ثابت شه چی؟ وسطا همش قطع می شد و می خواس سوار ماشین بشه. گفتم:خوب می خوای جبران کنم؟ ــچه جوری می خوای جبران کنی؟ ـــ هرجور که تو بگی با خنده گفت: ــیه ماه بیا خونمون بشین پیش مامانم ( ساکت شدم و حسسسسسابی ناراحت! داش به شوخی می گرفت. کم کم داشتم می فهمیدم که همش یه بهونه بود و اون زیر سرش بلند شده بود و یه جورایی تو پیچ بودم) گفتم: فرق بین صحبت شوخی و جدی رو تشخیص نمی دی؟ این وسطا همش دوستاش حرف اینا می زدن گفت: خوب چرا تشخیص می دم.خوب بیا ببینمت.اینجوری جبران کن! ــببین حرف آخرتو بزن؟ ــ بیا ببینمت ــکاری نداری؟ با خنده و تمسخر گفت: مگه نمی خواستی جبران کنی؟ ــ خوش بگذره.مواظب خودت باش.خداحافظ.... آره این آخرین حرفامون بود. براش اس ام اس زدم: بعد از این هم آشیانت کرکس است...باش با او یاد تو مارا بس است.. ـــ پس حرف آخر که می خواستی منظورت این بود؟ بعدشم چن بار زنگ زدو اس ام اس که: دیگه نمی خوای جواب بدی؟ یعنی نه؟ ............................................................... افطار شده بود. کسی خونه نبود.برای خرید بیرون بودن هنوز نیومده بودن. من داشتم اشک می ریختم. نه به خاطر اون. به خاطر غرورم که زیر پاش له شد.آدمیتی که توی وجودش مد. آره رابطه ما شاید شیرین شروع شد ولی دقیقا بد از ۴ ماه در ساعت ۸ تموم شد و مرد. و چه مسخره تموم شد. یعنی رابطه مون ارزش یه حرف زدن درست و حسابی هم نداش که تو اینجوری با سنگدلی و بی رحمی و بی اهمیتی توی جمع دوستات با کمال تمسخر تمومش کردی؟ البته تو خیلی وقت پیش تمومش کرده بودی. منتظر بودی کلید آخرشو من بزنم و اینطوری عذاب وجدان نیاد سراغت. آره یادمه یه روز که با هم بودیم بهم گفتی: شاید باورت نشه اما تا حالا هیچ وقت پیشنهاد تموم کردن و به هم زدن رابطه از طرف من نبوده. با خنده بهت گفتم: حتما طرفتو انقد ذله کردی ت خودش راضی شده باهات تموم کنه! همیشه پیشنهاد و کلمه ء خداحافظی شرط نیس. نامرد اون کسیه که اوضاع رو توی رابطه سرد کنه که طرف با دیدن این همه بی محلی و سنگ دلی خودش حرف آخرو بزنه. این جوری حتما وجدانت هم راحته!!!!!!!!!!
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 12:40 توسط پرنسس
|
دیروز با خونوادهء عمم اینا رفته بودیم باغ. دوس نداشتم برم ولی خوب وقتی هم که رفتیم خوش گذشت. این روزا هر اتفاقی که میفته و هر کاری که می کنم . ته دلم ازش ناراحتم همیشه با خودم فک می کنم چرا اینجوری شده اخلاقش؟ هیچچ وقت خودمو عاری از اشتبا نمی دونم. شاید منم کاری کردم که ناراحت شده. شاید وقتی اون شب زنگیده بود و من اشغال بودم ناراحت شده اما.... قبل از اون این رفتارش شروع شده بود. فقط اشغال بودن تلفنم وضعو خراب تر کرد. بعضی وقتا فک می کنم حتما دختر دیگه ای در میونه.... گاهی میگم شاید ازم خسته شده.... اما اونی که من می شناختم آدمی نبود که جا بزنه بعضی وقتا انقد دوسم داشت که حتی احساس می کردم که دارم توی محبت بهش کوتاهی می کنم. تا این حد خوب و مهربوون بود. هر چند مغرور بود ولی خودش می گفت و منم فهمیده بودم که غرورشو برای من کنار گذاشته بود. ولی الان چرا انقد تغییر کرده؟ امروز با خودم گفتم اگه ازم ناراحته از دلش در بیارم و حد اقل سنگامونو وا بکنیم. تو خونه تنها بودم. بهش زنگ زدم بیرون بود.یه کم حرف زدیم . رفته بود ماشینو بده تعمیر.گفت خودم بهت زنگ می زنم. چن ساعت گذشت و زنگ نزد... بعد از چن ساعت یه میس کال انداخت! همین! یعنی این واقعا همون آدمیه که خودش بار ها به من می زنگیدو وقتی یه مدت کوتاهی خبری ازم نمی شد کلی ناراحت و دلتنگ بود؟ کلی ازش بدم اومد. از ین کاراش.از این کم محلیاش. جن شب قبل بهش گفتم که امیدوارم یه روزی جواب این کاراتو ببینی. مطمئن باش که دیر یا زود می بینی. گفت: من چیکار کردم که به تیریب شخصیتی خانوم بر خورده؟ می گفت : گفتن نداره ولی انقد که من تورو دوس داشتم و ابراز کردم ... یعنی واقعا نمی دونست؟ یا خودشو می زنه به اون راه؟ یعنی واقعا از ناراحت کردن من قصدی نداره؟ اینکه می دونه ناراحتم می کنه رو که مطمئنم می دونه. چون خودم بارها بهش گفتم. قبلنا وقتی یه کوچولو احساس می کرد ناراحت شدم خیلی زود از دلم در می آورد.انقد حواسش جمع بود که ناراحتم نکنه. با خودم گفتم حتما من هم کاری کردم که اون ازم دلخور شده. دیشب یه صحبت کوتاه داشتیم. گفتم بهش اگه من ناراحتت کردم معذرت می خوام.از دست من ناراحتی؟ گفت من واسه این حرفا زنگ نزدم. دلم برات تنگ شده بود.گفتم منم خیلی دلم تنگ شده بود.گفتم اگه ناراحتت میکنم دس خودم نیس..خوب تو یه کارایی می کنی که آدم مجبور میشه... گفت: هیچی نگو! اصلا نمی خوام در این باره حرفی بزنیم...مهم نیس. گفتم:برای من مهمه. دوس ندارم یه سوء تفاهم رابطمونو داقون تر از اینی که هس کنه.گفت: من فکر می کنم دیگران برای تو مهم ترن.گفتم: تو الان یکی از افراد مهم زندگی کنی.هرچی نباشه انتخابمی.دوست دارم.نمی خوام ناراحتی تو ببینم.... نمی دونم به کجا کشیده می شه. ولی مطمئنم اگه با این وضع جلو بره خیلی زود دلامون از هم جدا میشه.
+
نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 16:1 توسط پرنسس
هفتهء قبل ۵ شنبه بود ه می خواستیم با هم بحرفیم. اما اون کلی توی اسباب کشی خواهرش کار کرده بود و خسته شده بود. بهم گفت عزیزم من میخوابم و ساعت ۱ بیدارم کن که با هم تا صبح حرف بزنیم و دق دلی این هفته که سرم شلوغ بود در بیاد. روزای بعدش وقتی با هم می حرفیدیم بهش گفتم: رابطهء ما فقط شده هر روز میس کال بازی. امیدمون به ۵ شنبه(شباش ایرانسل مجانیه دیشب ۵ شنبه بود.این بار خودشون اسباب کشی داشتن. اما این دفه مشکل اون نبود. مشکل این بود که طرح نداره... بهش گتم مث سنگ بی احساس شدی. کاش همون (ه) سابق می موندی .کاش انقد عوض نمی شدی. گفت:من عوض نشدم همون ادم سابقم! شاید تو تغییر کردی چشمها را باید شست..جور دیگر باید دید. حسسسسسسسسسسسسابی لجم در اومد.این وسط دختر داییم هم زنگید و منم شرو کردم حرفیدن باهاش بهش گفتم: بعضی آدما تا وقتی چیزی رو دارن قدرشو نمی دونن و با رفتارای غلط آزارشون می دن...هرچند می دونم حتی بعد از منم نمی فهمی که کیو از دس دادی... تاالان ظهر جمعه س هیچ خبری نیس ازش...
+
نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 14:43 توسط پرنسس
|
نمی خوام شروع کنم و بگم تا الان چی بر من گذشت. حال نمی کنم بگم چون دیروز رو بیخیل. امروز رو بچسب راستش۱۲ اردیبهشت اولین جرقهء دوستی من و (ه) با یه تلفن شرو شد. روزی که من و دوستای پیش دانشگاهیم رفته بودیم یه باغ. دورتا دور جممون جم بود و شیطنت ما گل کرده بود.به پیشنهاد دوستم زنگ زدیم به زیدش تا امتحان بشه. خلاصه از اونجایی که رفقام بهم می گفتن خدای کل ٬ زنگیدیم و حالا کل کل نکن ... کی بکن اونا هم جمع دوستاشون جم بود.خلاصه اینجوری شد که رفیق اون یارو شمارهء منو قاپ رفته بود. فردا پس فرداش کلی زنگید و منم که نمی شناختم شماره برام غریبه بود گفتم مزاحم نشو!گفت اگه مزاحم بودم باهام نمی حرفیدی!!! کلی قاطی کردم و گفتم: می خوای ثابت کنم مزاحمی؟ بعدش قطع کردم و جوابشو ندادم. اما مگه از رو می رفت به قول خودش( مزاحم نبود قصدش خیر بود) خلاصه ین شد آشنایی ما و همچنان با هم حرفیدیم. اما از شانس. خیلی دور بودیم از هم.بعد ها دلمون بی تابی همدیگرو می کرد.تا اینکه یه روز قرار شد من و خونوادم بریم مسافرت! شهر اونا. کلی ذوق کردم. بیشتر به خاطر اینکه دلش شاد می شد.هنوز خبر نداش. شب زنگید گفت: چیکار داشتی می کردی؟ ـ داشتم وسایل جم می کردم.ـ وسایل چی؟ کجا می خوای بری؟ ـیه مسافرت ـکجا؟ ـدارم میام پیشت خلاصه که روز شنبه ۲۶ مرداد ماه توی یه شب گرم تابستونی تو یه کافی شاپ همدیگرو دیدیم. شاید الان بگم شب قشنگی بود و فراموش نشدنی.ماه کامل بود و آسمون مهتابی. فرداش هم نیمه شعبان بود و چراغونی و سر و صدا و دود اسفند و ... شاید یه فصل جدید توی دوستیمون بود. پس فرداش هم باز همدیگرو دیدیم تو یه سفره خونه سنتی. خیلی باحال بود وقتی یادم میفته که با چه استرسی با هم برگشتیم از سفره خونه. کلی می خندم وقتی یادم میفته.یا اینکه یه تابلو بود روش نوشته بود: آیین چراغ خاموشی نیست.. واسه خودش تیکه ای بود. خلاصه که من برگشتم و نخود نخود هر که رود خانهء خود. از اون به بعد دلم زودتر براش می تنگه. اونم بیشتر بیقراری می کنه. البته چن روز درگیر اسباب کشی اقوام بود به خاطر همین سرش شلوغ بود. منم ناراحت شدم. ولی خوب یه جورایی از دلم در آورد. اما زیاد فکر و خیال می زنه به سرم بعضی وقتا! خوب شاید اون باعث میشه بهش شک کنم. دیشب فک کنم کلی دلخور شده ازم. اما به رو خودش نمیاره. هر روز ما چن بار (هر چند شاید کوتاه) ولی با هم صحبت می کنیم. یا اگه نشه میس کال بازی و اس ام اس بازی. ولی امروز فقط صبح چن تا اس ام اس دادیم و تموم شد و رفت. کم کم احساس می کنم دوستیمون داره رو به زوال می ره. شاید الان کمرنگ شده و چن وقت بعد رنگی ازش نمونه.
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 19:12 توسط پرنسس
|
شروع می کنیم با نام خدا... چون ما شکر گزارشیم...
اینم یه آپ مثل " هیچکس"
کاش این وبلاگو زود تر می زدم. چون یه سری خاطراتم دفن شدن.....البته بعضیاشون بایدم دفن می شدن یه سری شون فراموش شدن.... یه سری توی دفتر های خاطراتم از تنهایی دق کردن!
خلاصه که ماهی رو هر وقت از آب بگیری تاااااااااااااازه س
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 18:52 توسط پرنسس
|
|
سلام به همه’ شما و ایول به سلیقتون!
من یه دخمل 18.19 ساله از خاک پاک ایران زمین.
اینجا مث دفتر خاطرات منه
.فقط فرقش اینه که بعضی فضولا هم می تونن بخوننش :)ّّّّ
______________________________
گر بدین سان پاک باید زیست
من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه
یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک